حبه حرفهای روزانه
مینویسم که یادم نرود
گزارش
در چند روزه اخیر سخت اوضاعم به هم ریخته بود. یک مشکل عجیب پیش آمده که بد جوری انرژی دارد میبرد از من و نمیتوانم راه حلی هم پیدا کنم. از طرفی هم دوستی گله به گله دارد روحم را مورد عنایت قرار میدهد و اعصابم را به هم میریزد گفتم اینبار هم به یاد جد بزرگوارم علی سکوت کنم شاید بعدها خودش بفهمد.

پینوشت:
فردا تز ام را دفاع میکنم

پینوشت دوم:
دوستی داشتم در دوران دانشگاه که میگفت از آنها که دشمنی شان هم مردانه است خوشم میاید، امروز همه اش به این فکر میکردم

Labels:

زندگی شاید گلی باشد...



دوستم میگفت: رئیس جمهورتون گفته شما توی ایران همجنسباز ندارید!
گفتم، راست میگه ما توی ایران فقط بچه باز داریم، خیلی هم داریم








پینوشت:
یک گل کوچک پیدا کرده بودم که سه تا برگ بیشتر نداشت. اینقدر بهش رسیدم براش پوسته گلابی و اینجور چیزها ریختم که بخوره و جون بگیره. امروز دیدم کلی روبراه شده و کم مونده میوه هم بده (عکس امروزش اینجاست)

به قول رهی معیری

زندگی شاید گلی باشد
یا که رودی در پس دشتی
یا پنیری نیمه شب
یا که گیسوی زنی در باد
یا همان ابری
که میاید به آرامی
،
یا نسیمی

آری آری زندگی شاید گلی باشد
،
روبراه


پینوشت دوم:
اگر اینورها زندگی میکنید احتمالا اسم رندی پاش را شنیده اید استاد دانشگاهی که تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیست چون سرطانش قابل درمان نیست. و تصمیم گرفته برای دانشجویانش حرفهایی بزند که از زندگی آموخته. میخواهد به آنها بیاموزد که چگونه به دنبال رویاهایشان بروند اگر میتوانید ویدیو ببینید خلاصه اش اینجاست و اگر متن اش را بخواهید هم اینجاست

پینوشت سوم:
در این وبلاگستان من هر وقت کامنت نوشته ام بعد اش به خودم گفته ام عجب گهی خوردم. والا میروم نظرم رو مینویسم بعد دوساعت بعد که میایم ببینم چه خبر است میبینم همه یک کامنت های نازگل و زیبایی گذاشته اند که من شرمنده میشوم و دلم میخواهم یک جوری کامنتم را پاک کنم. خلاصه تا چند مدتی میخواهم کامنت ننویسم

پینوشت چهارم:
من هنوز در مرخصی ام

Labels:

روز بعد از تولد
والا داستان روز تولد را نوشتم باید فردای روز تولدم را هم بنویسم

نشسته بودیم در منزل که دوستان بهایی ام زنگ زدند که به مناسبت آمدن پدر و مادر رفیقمان مهمانی گرفتند
(خدایی من نمیدانم چرا همه دوستان خوبم یا بهایی اند یا مسیحی اند یا مسلمان. یک رفیق بیخدای کار درست و روپا نداریم) خلاصه ما هم گفتیم که ما به این بنده خداها کلی توی ایران ظلم کردیم و نذاشتیم برن دانشگاه و هی معلم دینی مان بهشان میگفت فرقه ضاله (؟!) خلاصه زشت است که نرویم

خلاصه ما رفتیم و دیدیم که ای دل غافل اینها برای ما جشن تولد گرفته اند
خلاصه تا پاسی از شب زدیم و رقصیدیم و نعره ها زدیم (از بس همه گفتن روز تولدت باید خوشحال باشی باورمان شد) و به روح جمهوری اسلامی دعا کردیم که اینقدر این دوستان بهایی ما را اذیت کرد که همه آمدند آمریکا ( به لطف سازمان ملل) و ما الان یکی را داریم اینجا که باهاش تولدمان را بگذرانیم.

آهان این را هم بگم که به علت اینکه بهایی ها هر کدام رفته اند ده تا بچه از اقصا نقاط دنیا ورداشته اند به فرزندی قبول کرده اند مهمانی های آنها زیادی یونیورسال است و مثلا یک سری بچه چینی میبینی که فارسی باهات حرف میزنند. خداوند ریشه دین را از سر ما کم نکند

خلاصه جای دوستان خالی بود

Labels:

کدام یکی،
کدام یکی؟
بی. ام. و، از آلمان
یا پی. اچ. دی، از آمریکا؟

پینوشت:
مادر عزیزم،
زن نمیخواهم
اگر پیدا میشود برایم یک پی اچ دی بگیرید بفرستید
(من اخیرا فهمیده ام عقده درسی دردناکتر از عقده جنسی است
عقده جنسی با یک گازی چیزی حل میشود
اما عقده درسی پنج سال عمر میخواهد و یک باسن آماده رزم)


پینوشت دوم:
این را هم ببینید کمی بخندید ما که ساعت سه و شانزده دقیقه صبح مردیم از خنده

Labels:

هنوز




هنوز دارم میدوم
مگر روزی برسم









دوم:
کی فکر میکرد زنانی که دنبال حقوق اولیه انسانها هستند
اینطور دولت ایران رو بترسونن
امیدوارم همه با صحت و سلامت آزاد بشن

Labels:

ولنتاین!!!


داستان سوم:
بابام زنگ زده میگه
حواست باشه ما از دو چیز مشکل داریم، اول پایین تنه! دوم بالاتنه!

Labels:

حالت چطوره؟...
خسته ام،
احساس میکنم به اندازه کافی تلاش نمیکنم ولی دیگه نمیدونم که باید چیکار کنم
کمی هم نگران آینده دارم میشم
نمیدونم
یک جای کار حتمن درست نیست ولی نمیدونم کجا
شاید به اندازه کافی تلاش نمیکنم
ولی کاش میدونستم باید چکار کنم

Labels: